Friday, August 12, 2005

تمام شد. ديگه ساکن اتاق 109 نخواهم بود.

خداحافظ.

Monday, August 01, 2005

دوشنبه 11 مرداد 1380 خورشيدي؛ صبح زود، هوای گرفته ی گرفته ي ابری، باراني که يک ريز مي بارد.
انبوهي از کارهاي انجام نشده دارم اما اخبار ايران عزيزم از همه چيز مهمتر است.
همه ي روزنامه ها را باز مي کنم و عنوان هاي صفحه ي اولشان را نگاه مي کنم:
- خداحافظ آقاي رييس جمهور
- آغاز بحران تازه ي هسته اي
- به آتش کشيده شدن پرچم ایران در انگليس
- ايران در راس ليست حمله ي نظامي آمريکا
- گنجي در آستانه ي مرگ
- توقيف نمايش بهرام بيضايي
- تهديد بهرام بيضايي و دست اندرکاران تئاتر شهر
- دست گيري وکيل زهرا کاظمی بدون ارسال اخطار و احضاريه
- تهديد شيرين عبادي و همسر گنجي
- تدارک حمله به دختران بد حجاب با رمز يازهرا
- ديدار سيد حسن تصرالله دبير کل حزب الله با احمدي نژاد
- به قدرت رسيدن اعضاي انجمن حجتيه و اعمال نفوذشان در امور مملکت
- و ... انتقال قدرت به تماميت خواهان جنگ طلب.
صبح زيبا را خبرهاي خوب زيباتر مي کند.پنجره ها را مي بندم. نمي توانم به عزيزانم که همه در ايران هستند فکر نکنم و به آينده ي تنها جايي که زيستن درش را دوست دارم. باران سرد و دلگير همچنان مي بارد و کسي در درونم فرياد مي زند دريغ است ايران که ويران شود....

Sunday, July 24, 2005


هوا سرد شده و شبانه روز بارون مي آد. حتي سر ظهر هوا 24 درجه است که از شب هاي تهران يکي دو درجه خنک تره!

يه زنبور خرمايي درشت از اون هايي که حتي فکر کردن به درد نيششون کشنده است از زير بارون فرار کرده بود و به دفتر من پناه آورده بود. رفت نشست روي ديوار روبروم و با حوصله دست و پا و بال هاش رو خشک کرد. کارش که تموم شد رفت کنار چراغ. فکر کنم داشت خودش رو گرم مي کرد چون بعدش اون قدر سرحال پرواز کرد و بالاي سرم چرخ زد و رفت که بهش حسوديم شد.

کاش براي ما آدم بزرگ ها هم جايي بود که حالا نه موقع خيس شدن، دست کم وقتي که بد جوري زخمي مي شديم مي شد بهش پناه برد....

Tuesday, July 12, 2005



Tavallodam Mobaarak :)

Saturday, July 02, 2005

تو اين هيري ويري انتخابات سوتي چند روز پيش برنامه عموپورنگ رو هيچ كس نديد. يه بچه بهش زنگ زده بود. عمو پورنگ گفت از چه بازي خوشت مياد؟ بچهه گفت: بالام بيليم ( يا يه همچين چيزي ) . عمو پورنگ پرسيد اين بازي چطوريه؟ بچه گفت: مامان و بابام همديگه رو بوس مي كنن. عموپورنگ هول شد و تند گفت آقا كارتون پخش كنيد. خيلي باحال بود بچه خودش رو هم معرفي كرده بود. قيافه مامان باباش ديدني بوده.


---------
از وبلاگ رسانه

Tuesday, June 28, 2005

هر کي هر ايرادي که از جمهوري اسلامي بگيره، من شديدا از اين راديو پيامش خوشم مياد. روزهاي نوشتن پايان نامه ام رو با آهنگ ها و اخبار راديو پيام مي گذرونم. انصافا از همه ي راديو هاي اونور آب به مراتب بهتره. مخصوصا آخر شب ها (يعني دماي صبح) که شهرام ناظري پخش مي کنه :)

راستي به خاطر انتخابات يه مدتي خيلي جو گير شده بودم و همه جا چيز ميز مي نوشتم. اميدوارم به کسي بري چيزي نخورده باشه و به دل گرفته نشده باشه. (يعني اگه هم شده باشه بي خيال بشين ديگه. باختيم به اندازه ي کافي تنبيه شديم! )

Saturday, June 25, 2005

چرا از صبح ياد داستان جمشيد و ضحاک افتاده ام؟ جمشيد که پادشاه بزرگ ايران بوده و طلايي ترين دورانش را ايران در زمان پادشاهي او به خود ديده است. پس از هفت سد سال به خاطر خودبيني جمشيد، فر ايزدي از وي دور مي شود. به خاطر همين اوضاع کشور از دستش به در مي رود و از هر جاي ايران شورش ها و نافرماني ها آغاز مي شود

از آن پس برآمد ز ايران خروش ـ پديد آمد از هر سوي جنگ و جوش
سيه گشت رخشنده روز سپيد ـ گسستند پيوند از جمشيد
برو تيره شد فره ي ايزدي ـ به كژي گراييد و نابخردي
پديد آمد از هر سوي خسروي ـ يكي نامجويي ز هر پهلوي
سپه كرده و جنگ را ساخته ـ دل از مهر جمشيد پرداخته

ايرانيان خشمگين از جور پادشاه، رو به سوي عربستان مي گذارند تا شاه خود را در آن جا بجويند که شنيده اند آن جا مرديست پر هول و اژدها پيکر. براي براندازي حکومت جمشيد به سوي ضحاک ماردوش مي روند و او هم درنگ نمي کند، از ناداني مردم استفاده مي کند و مانند باد خودش را به ايران مي رساند و تاج بر سر مي نهد.

يكايك ز ايران برآمد سپاه ـ سوي تازيان برگرفتند راه
شنودند كان جا يكي مهترست ـ پر از هول شاه اژدها پيكرست
سواران ايران همه شاه جوي ـ نهادند يك سر به ضحاك روي
به شاهي برو آفرين خواندند ـ ورا شاه ايران زمين خواندند
كي اژدهافش بيامد چو باد ـ به ايران زمين تاج بر سر نهاد

ضحاک اژدهاپيکر پيش از هر کاري جمشيد را مي کشد تا خيالش از رقيبانش آسوده شود و سپس چهره ي راستين خودش را نمايان مي کند. در زمان ضحاک دانايان خوار مي شوند و ديوان در همه جا به قدرت مي رسند. روزگار خوش ايرانيان سر مي آيد، هنر نابود مي شود و خرافات جاي همه چيز را مي گيرد. ديوان هر آن بدي که مي خواهند مي کنند و نيکي چيزي است که از آن جز به خلوت هاي مردم سخن نمي رود. مردم خرافات مي آموزند و بدخويي و ناراستي که ضحاک جز کژي و دورويي و کشتن و غارت و سوختن نمي داند. روزگار سياه ايرانيان فرا مي رسد و هزار سال مي پايد زيرا که اين را خود خواسته اند و پادشاهي نه در خور خود که به قامت نادانيشان برگزيده اند.

چو ضحاك شد بر جهان شهريار ـ برو ساليان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز ـ برآمد برين روزگار دراز
نهان گشت كردار فرزانگان ـ پراگنده شد كام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمند ـ نهان راستي آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز ـ به نيكي نرفتي سخن جز به راز
بپروردشان از ره جادويي ـ بياموختشان كژي و بدخويي
ندانست جز كژي آموختن ـ جز از كشتن و غارت و سوختن

ايرانيان که ضحاک را به اميد رسيدن به برابري ها به تخت نشانده بودند خيلي زود در مي يابند که کشور را با دست خودشان به دشمن سپرده اند. ولي ديگر دير شده و ضحاک آن ها را که جوانند و دلير مي کشد و مغزشان را مي خورد. که انديشه هاي جوان و آزادي خواهانه بزرگترين دشمن چنين حکومتي است....
امروز از صبح ياد اين داستان افتاده ام. داستاني که بخشي از تاريخ ماست و بند بندش را گاه به گاه تکرار مي کنيم و پشيمان مي شويم و همه ي آن چه را که مي توانستيم داشته باشيم سال ها از خودمان دريغ مي داريم. کاوه اي مي خواهيم. با درفشي در دستش. با فريادش به بزرگي تمام ايران. تا به يادمان آورد آن چه برايمان روزهاي خوش مي سازد، نه روي آوردن به خرافات پوچ است و نه هجوم بيگانگان. آن چه در وجود خودکامگان تماميت خواه مي جوييم در دستان خودمان است. شايد اين بار هم بايد هزار سال بگذرد تا خودمان بشويم. ولي از ياد نبريم که اين بار بر ويرانه هاي ايرانمان کشوري بنا کنيم با شکوه که بر دروازه هايش داستان جمشيد و ضحاک را نوشته باشند و در دبستان هايش سرود دلاوري کاوه بياموزند. تا آن روز که با هم باشيم و يک دل، تا روزي که آن چه بر مردم ناپيداست، پيدا شود و در دل همه اميد و آرزوي آزادي بپرورد، به گوشه اي برويم، داستان فريدون و کاوه بخوانيم، هشيار باشيم و کاري کنيم.... باز هم در باره اش خواهم نوشت.

Thursday, June 23, 2005


Saturday, June 18, 2005

دريغ است ايران که ويران شود/کنام پلنگان و شيران شود.

حيف اون ايران که به دست اين ها بيفته. حيف اون همه سختي ها، کتک خوردن ها، آواره شدن ها. حيف 100 سال آزادي خواهي.... بفرماييد تماشاشون کنيد



انتخاب شايسته تون مبارکتون باشه. اين هايي که اين بالا مي بينيد کساني هستند که به زودي بهتون حکومت خواهند کرد. اين قيافه ها رو خيلي زياد خواهيد ديد. شمايي که به خاتمي به خاطر کوچکترين کارش ايراد مي گرفتيد و روزي صد بار پشيمون مي شديد که بهش راي داديد، حالا کساني رو خواهيد داشت که اون طور که دلتون مي خواد باهاتون رفتار کنند. امشب رو تا صبح شادي کنيد، ولي تا پيروزي هنوز يه قدم ديگه مونده. روز جمعه هم حماسه تون رو کامل کنيد و مملکت رو در بست بديد دستشون. روز پشيموني دور نيست....


Thursday, June 16, 2005

سرنوشت هيچ ملتي تغيير نمي‌كند مگر آنكه تك تك انسان‌هايش بخواهند.

وقت تمام شد و همه ي آن چه که مانده، فقط انتظار است تا هفته ي ديگر که بدانيم لياقت آن را داريم که حتي براي آمدنش هم از ما نظر خواست يا آن که دست کم آن قدر آدم حسابمان نکرد که به سفر تبليغاتي برود ....

فقط يک شب باقي مانده تا ما نشان دهيم که ملت با پشتکاري هستيم و براي آزادي هزينه مي پردازيم يا خالي کردن پشت مصدق ها، خاتمي ها و آن ها که از جانشان مايه گذاشتند براي آزادي ما و سپردن مملکت به دست آن ها که آبادش نمي خواهند عادت تاريخي مان است.

تلخ است ولي راست، که سابقه ي تاريخي سياهي داريم و همان است که امروز اين چنين مان کرده: فقير، دربند، بي انگيزه و غمگين.

در آمدن از اين چاه را همتي لازم است. تلاشي فراي رخوت و نا اميدي روزمره مان. تا تکان نخوريم چيزي عوض نمي شود و اين تکان را نه خارجي ها مي توانند به ما بدهند نه تندروهايي که حتي با هم فکرانشان نمي سازند. يک قدم تا دوباره در راه آزادي قرار گرفتن مانده. يک راي. يک آري. يک تاييد. اگر اين را هم از کشورمان دريغ کنيم، هميشه منفور تاريخ خواهيم بود. آن گاه که مي توانيم سرنوشتمان را خودمان تعيين کنيم نبايد به خيال هاي دروغ دل ببنديم. آن که فکر مي کني براي نجاتت مي آيد دلش براي تو نسوخته، چشم طمع به مالت دارد.

اگر اوضاع آن باشد که تا چند روز پيش بود، اميد چنداني نيست ولي همه ي دلخوشي ها به آنست که ما مردم ِ دقيقه ي 90 هستيم و همه ي تصميم ها را در لحظات آخر مي گيريم. اميدوارم فريب ظاهر را نخوريم. فريب اشک هاي تمساح را نيز هم.

یکی را که با خواجه‌ی تست جنگ
به دستش چرا می‌دهی چوب و سنگ؟
برانداز بیخی که خار آورد
درختی بپرور که بار آورد
کسی را بده پایه‌ی مهتران
که بر کهتران سر ندارد گران

مبخشای بر هر کجا ظالمی است
که رحمت بر او جور بر عالمی است
جهان‌سوز را کشته بهتر چراغ
یکی به در آتش که خلقی به داغ
هر آن کس که بر دزد رحمت کند
به بازوی خود کاروان می‌زند
(سعدي)

به اميد پيروزي :)

Click for Tehran, Iran Forecast