چرا از صبح ياد داستان جمشيد و ضحاک افتاده ام؟ جمشيد که پادشاه بزرگ ايران بوده و طلايي ترين دورانش را ايران در زمان پادشاهي او به خود ديده است. پس از هفت سد سال به خاطر خودبيني جمشيد، فر ايزدي از وي دور مي شود. به خاطر همين اوضاع کشور از دستش به در مي رود و از هر جاي ايران شورش ها و نافرماني ها آغاز مي شود
از آن پس برآمد ز ايران خروش ـ پديد آمد از هر سوي جنگ و جوش
سيه گشت رخشنده روز سپيد ـ گسستند پيوند از جمشيد
برو تيره شد فره ي ايزدي ـ به كژي گراييد و نابخردي
پديد آمد از هر سوي خسروي ـ يكي نامجويي ز هر پهلوي
سپه كرده و جنگ را ساخته ـ دل از مهر جمشيد پرداخته
ايرانيان خشمگين از جور پادشاه، رو به سوي عربستان مي گذارند تا شاه خود را در آن جا بجويند که شنيده اند آن جا مرديست پر هول و اژدها پيکر. براي براندازي حکومت جمشيد به سوي ضحاک ماردوش مي روند و او هم درنگ نمي کند، از ناداني مردم استفاده مي کند و مانند باد خودش را به ايران مي رساند و تاج بر سر مي نهد.
يكايك ز ايران برآمد سپاه ـ سوي تازيان برگرفتند راه
شنودند كان جا يكي مهترست ـ پر از هول شاه اژدها پيكرست
سواران ايران همه شاه جوي ـ نهادند يك سر به ضحاك روي
به شاهي برو آفرين خواندند ـ ورا شاه ايران زمين خواندند
كي اژدهافش بيامد چو باد ـ به ايران زمين تاج بر سر نهاد
ضحاک اژدهاپيکر پيش از هر کاري جمشيد را مي کشد تا خيالش از رقيبانش آسوده شود و سپس چهره ي راستين خودش را نمايان مي کند. در زمان ضحاک دانايان خوار مي شوند و ديوان در همه جا به قدرت مي رسند. روزگار خوش ايرانيان سر مي آيد، هنر نابود مي شود و خرافات جاي همه چيز را مي گيرد. ديوان هر آن بدي که مي خواهند مي کنند و نيکي چيزي است که از آن جز به خلوت هاي مردم سخن نمي رود. مردم خرافات مي آموزند و بدخويي و ناراستي که ضحاک جز کژي و دورويي و کشتن و غارت و سوختن نمي داند. روزگار سياه ايرانيان فرا مي رسد و هزار سال مي پايد زيرا که اين را خود خواسته اند و پادشاهي نه در خور خود که به قامت نادانيشان برگزيده اند.
چو ضحاك شد بر جهان شهريار ـ برو ساليان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز ـ برآمد برين روزگار دراز
نهان گشت كردار فرزانگان ـ پراگنده شد كام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمند ـ نهان راستي آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز ـ به نيكي نرفتي سخن جز به راز
بپروردشان از ره جادويي ـ بياموختشان كژي و بدخويي
ندانست جز كژي آموختن ـ جز از كشتن و غارت و سوختن
ايرانيان که ضحاک را به اميد رسيدن به برابري ها به تخت نشانده بودند خيلي زود در مي يابند که کشور را با دست خودشان به دشمن سپرده اند. ولي ديگر دير شده و ضحاک آن ها را که جوانند و دلير مي کشد و مغزشان را مي خورد. که انديشه هاي جوان و آزادي خواهانه بزرگترين دشمن چنين حکومتي است....
امروز از صبح ياد اين داستان افتاده ام. داستاني که بخشي از تاريخ ماست و بند بندش را گاه به گاه تکرار مي کنيم و پشيمان مي شويم و همه ي آن چه را که مي توانستيم داشته باشيم سال ها از خودمان دريغ مي داريم. کاوه اي مي خواهيم. با درفشي در دستش. با فريادش به بزرگي تمام ايران. تا به يادمان آورد آن چه برايمان روزهاي خوش مي سازد، نه روي آوردن به خرافات پوچ است و نه هجوم بيگانگان. آن چه در وجود خودکامگان تماميت خواه مي جوييم در دستان خودمان است. شايد اين بار هم بايد هزار سال بگذرد تا خودمان بشويم. ولي از ياد نبريم که اين بار بر ويرانه هاي ايرانمان کشوري بنا کنيم با شکوه که بر دروازه هايش داستان جمشيد و ضحاک را نوشته باشند و در دبستان هايش سرود دلاوري کاوه بياموزند. تا آن روز که با هم باشيم و يک دل، تا روزي که آن چه بر مردم ناپيداست، پيدا شود و در دل همه اميد و آرزوي آزادي بپرورد، به گوشه اي برويم، داستان فريدون و کاوه بخوانيم، هشيار باشيم و کاري کنيم.... باز هم در باره اش خواهم نوشت.